ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

گل پسرم قند عسلم

نفس مامانی سلام

   می نویسم برای تو، برای وجود نازنینت، برای چشمان قشنگت که معنای زندگی هستند، می نویسم تا بدانی که دیوانه وار دوستت دارم، می نویسم برای فرداهای قشنگت تا خاطرات ذره ذره بزرگ شدنت همیشه زنده باشند. پسر نازنینم در این هوای سرد و برفی زمستانی به فردای تو می اندیشم. به فردای قشنگت که امید دارم همیشه روشن و پر از لبخند باشد. فردایی که نمیدانم من در کنارت خواهم بود یا نه؟! اما همیشه برای آن روزهایت آرزوی خوب بودن و شاد بودن میکنم، امید وارم همه ی روزهایت بهاری و زیبا باشند و اگر هرروزت بهار نباشد و اگر روزی درخت زندگی ات را باد خزانی لرزاند و یا برف زمستانی بر آن نشت قوی و محکم بایستی. همچون درختان استوار بلوط و با همه ی مشکلات ...
6 فروردين 1391

اولین بهار

سلام پسر نازنینم کمی دیر شده اما اومدم نوروز91 رو بهت تبریک بگم. تمام وجودم سال نو مبارکت باد. ببخش گلم از  اینکه دیر شد. گل قشنگم امروز پنجمین روز بهار 91 هست و این اولین بهار زندگی قشنگ توست و زیباترین بهار من. امسال عیدی قشنگ تر و هفت سینی زیباتر داشتیم. وجود نازنین تو سر سفره هفت سین  برای من و بابا زیباترین عیدی بود پسر گلم. نوروز امسال از هر سال دیگر خوشحال ترم  چون تو را در آغوش دارم و خداوند را هزاران بارسپاس می گویم که چنین نعمتی به من داده. سال 90 برای من خیلی زیبا و خاطره انگیز بود. چون در این سال خداوند یک فرشته ی زیبای آسمانی در آغوش من گذاشت ومن توانستم طعم خوب مادر شدن را بچشم . ...
6 فروردين 1391

اولین نشستن

       پسرم نازنینم بالاخره تو تونستی در 6 ماه و 2 روزگی بنشینی . ولی امروز خیلی تو نشستن ماهر شدی و برای چند دقیقه خودت به تنهایی می نشینی.    خیلی انتظار این لحظه رو کشیدم  خدا رو شکر می کنم که تونستم این لحظه رو ببینم.       اینم چند عکس از نشستنت ولی مال دیروزه                          ...
14 بهمن 1390

این روز ها ی پسرم

     پسر نازنینم سلام!     عزیزم ببخش که وقت نمی کنم بیام اینجا و خاطرات قشنگتو بنویسم . آخه می دونی سرم خیلی شلوغه. از یه طرف میرم سر کار و موقعی که برمی گردم ترجیح می دهم تمام وقتمو پیش پسر گلم بگذرونم; گاهی از فرط خستگی نمی تونم به دفتر خاطراتت سر بزنم . از طرف دیگه امتحانای دانشگاهم شروع شده و مشغول درس خوندنم; گاهی هم از فرط خستگی نمی فهمم کی شب میشه و کی روز. اما این روزها بزنم به تخته تو بزرگ شدی. موقعی که مامان از سر کار میاد کلی ذوقشو میکنی موقعی هم که نمیخای برم اگه بیدار باشی کلی برای مامان خودتو لوس میکنی که یعنی منو هم با خودت ببر . این روزها خنده های قشنگت ب...
26 دی 1390

برای کودکم

کودکم برای تو می نویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم! می نویسم برای فرداهایت که بدانی این روزهای قشنگ چقدر برایم زیبا و دوست داشتنی اند. فرزندم این روزها تو را دارم؛ توکه خنده های قشنگت همدم ثانیه های من شده است و نگاه های مهربانت مونس لحظه هایم . دلبندم تو باآمدنت به زندگی مان روح تازه ای بخشیدی . تو بهترین هدیه خدا هستی . با خود می گویم خدا خیلی ما را دوست دارد که چنین هدیه ای به ما داده . تو ارمغان عشق هستی! نمی دانی چقدر دوست دارم تورا در آغوش بگیرم و ببویم و ببوسمت! نمی دانی  چه حس باشکوهی است  وقتی از شیره جانم به تو می نوشانم رضایت را در چشمانت می بینم. زیبای من خنده های قشنگت را دوست د...
13 دی 1390

اولین یلدای با هم بودن

       پسرم!      امشب اولین شب یلدایی است که تو کنارمون هستی.      ما خیلی خوشحالیم که یلدای امسال یه گل قشنگی توی زندگیمونه.              پسرم ، قشنگم        مبارک بادت                              این شب اهورایی                           ...
13 دی 1390

ابوالفضل پزشک می شود

ابوالفضل در حال معاینه کردن عروسکش     فکر کنم یه کم سرما خورده خیلی خوب پسر خوب یه کم استراحت کنی خوب می شی                                                                     ...
13 دی 1390