این روز ها ی پسرم
پسر نازنینم سلام!
عزیزم ببخش که وقت نمی کنم بیام اینجا و خاطرات قشنگتو بنویسم .
آخه می دونی سرم خیلی شلوغه. از یه طرف میرم سر کار و موقعی که برمی گردم ترجیح می دهم تمام وقتمو پیش پسر گلم بگذرونم; گاهی از فرط خستگی نمی تونم به دفتر خاطراتت سر بزنم . از طرف دیگه امتحانای دانشگاهم شروع شده و مشغول درس خوندنم; گاهی هم از فرط خستگی نمی فهمم کی شب میشه و کی روز.
اما این روزها بزنم به تخته تو بزرگ شدی. موقعی که مامان از سر کار میاد کلی ذوقشو میکنی موقعی هم که نمیخای برم اگه بیدار باشی کلی برای مامان خودتو لوس میکنی که یعنی منو هم با خودت ببر .
این روزها خنده های قشنگت بیشتر شده .به بازی بیشتر علاقه پیدا کردی اسباب بازیها خیلی زود برات تکراری وخسته کننده میشن.
این روزها
خیلی تند و سریع سینه خیز میری و خودت رو به هر چی خلوت باشه میرسونی.
من فدات بشم این روزا عجیب عاشق موبایل و کنترل تلویزیون هستی کافیه از چند
متری اونا رو ببینی خیلی سریع اون بدن قشنگ و کوچولوتو بهش می رسونی .
این روزها ترس از غریبه ها رو شروع کردی و چند روزی وقتی غریبه ای رو می بینی می زنی زیر گریه .
الهی قربونت برم گل قشنگم
این روزها بیشتر از همیشهخودت رو برای مامان لوس و عزیز می کنی و هر روزبرایمامانشیرین و شیرین تر میشی.


این روز ها ی پسرم
