ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 4 روز سن داره

گل پسرم قند عسلم

برای کودکم

کودکم برای تو می نویسم تا بدانی چقدر دوستت دارم! می نویسم برای فرداهایت که بدانی این روزهای قشنگ چقدر برایم زیبا و دوست داشتنی اند. فرزندم این روزها تو را دارم؛ توکه خنده های قشنگت همدم ثانیه های من شده است و نگاه های مهربانت مونس لحظه هایم . دلبندم تو باآمدنت به زندگی مان روح تازه ای بخشیدی . تو بهترین هدیه خدا هستی . با خود می گویم خدا خیلی ما را دوست دارد که چنین هدیه ای به ما داده . تو ارمغان عشق هستی! نمی دانی چقدر دوست دارم تورا در آغوش بگیرم و ببویم و ببوسمت! نمی دانی  چه حس باشکوهی است  وقتی از شیره جانم به تو می نوشانم رضایت را در چشمانت می بینم. زیبای من خنده های قشنگت را دوست د...
13 دی 1390

اولین یلدای با هم بودن

       پسرم!      امشب اولین شب یلدایی است که تو کنارمون هستی.      ما خیلی خوشحالیم که یلدای امسال یه گل قشنگی توی زندگیمونه.              پسرم ، قشنگم        مبارک بادت                              این شب اهورایی                           ...
13 دی 1390

ابوالفضل پزشک می شود

ابوالفضل در حال معاینه کردن عروسکش     فکر کنم یه کم سرما خورده خیلی خوب پسر خوب یه کم استراحت کنی خوب می شی                                                                     ...
13 دی 1390

پایان مرخصی ی 6 ماهه

       پسر گلم به همین زودی شش ماه تموم شد . از فردا باید چند ساعتی دوری همو تحمل کنیم از فردا من باید برم سر کار و تو تنها میمونی وای! چقدر سخته عزیزم! اما چاره ی نیست.         امشب اومدیم خونه باباجون (بابای من ) تا فردا تو پیش مامان جون مهربون بمونی تا مامانی بره سر کار.         امیدوارم پسر عزیزم اذیت نشه اگه پیش مامان جون بمونی و گریه نکنی و روزی یه وعده غذا بخوری ( آخه تو شیر خشک نمی خوری ) زیاد مشکلی نیست. باید بتونم 4 ساعت از هم دور باشیم.        برای من که خیلی سخته ! نمیدونم میتونم دوری 4 ساعته رو تحمل منم یا نه ! الهی من قربو...
12 دی 1390

گل قشنگ مامان سلام

امروز برای اولین بار مامانی تو رو تنها گذاشت و رفت سر کار. خیلی سخت بود 5 ساعت از پسرم دور بودم. تو پیش مامان جون بودی، بهونه ی مامانو می کردی اما مامان جون بهت حریره بادام داد و کنارت بود . زیاد اذیت نمی کردی . اما وقتی من اومدم خونه و چشمت به من افتاد کلی ذوق کردی. منم سر کار که بودم خیلی دلم برات تنگ شده بود.لحظه شماری می کردم بیام کنارت! هر طوری بود روز اول گذشت . عزیزم. ببینم روزای دیگه چطور میشه.                »  من فدای پسرم بشم  «                     &...
12 دی 1390

خنده یک فرشته

                                                                          دنیایم رامی دهم برای لبخندت                                               هراسی نیست شاد که...
18 آذر 1390

لالایی

اینم چند لالایی که من برای پسر گلم می خونم   لالايي ماه و مهتابه لالايي مونس خوابه لالايي قصه ي گل هاس  پر از آفتاب پر از آبه لالايي رسم و آيينه  لالايي شعر شيرينه روون و صاف و ساده  زلال مثل آيينه لالايي گرمي خونه  لالايي قوت جونه لالايي ميگه:يک شب هم  کسي تنها نمي مونه لالايي آسمون داره  گل و رنگين کمون داره توي چشمون درويشش  نگاهي مهربون داره لالايي هاي ما ماهه  بدون ناله و آهه بخون لالايي و خوش باش  که عمر غصه کوتاهه    این یکی رو خیلی دوست دارم:   « لالایی  کن بخواب خوابت قشنگ گل مهتاب شبات هزار...
17 آذر 1390

اولین کلمه

سلام قند عسلم اومدم یه چیز مهمی رو که یادم رفته بود بنویسم برات بگم اونم این که گل پسر من روز جمعه 11آذر90 مصادف با 6محرم اولین کلمه زندگیشو به زبون آورد. بله مامانی دیگه برا خودت مردی شدی ماجرا به این شکل بود که روز جمعه صبح مامانی داشت لباساتو می پوشید که بریم مراسم شیرخوارگان که با اون زبون قشنگت برای اولین بار تو سن 5ماه و 11روزگی گفتی بابا و من وبابایی کلی ذوقتو کردیم بابایی رو که نگو تو پوست خودش نمی گنجید                                                               ...
17 آذر 1390